عشق ماندگار
من که مي دانم شبي عمرم به پايان مي رسد
نوبت خاموشي من سهل و آسان مي رسد
من که مي دانم که تا سر گرم بزم و مستي ام
مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان مي رسد
پس چرا عاشق نباشم
من که مي دانم به دنيا اعتباري نيست
بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست
من که مي دانم اجل نا خوانده و بيدادگر
سر زده مي آيد و راه فراري نيست
پس چرا عاشق نباشم
نوشته شده توسط عاشقان بهاری در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 2:59 موضوع | لینک ثابت
از خدا نيرو خواستم
ضعيفم آفريد كه تواضع بندگي را بياموزم.
از او سلامتي خواستم كه كارهاي بزرگ انجام دهم
ناتوانم آفريد تا كارهاي بهتري انجام دهم.
از او ثروت خواستم كه سعادتمند شوم
فقرم بخشيد كه عاقل باشم.
از او قدرت خواستم كه ستايش ديگران را بدست آورم
شكستم بخشيد كه بدانم پيوسته نيازمند اويم.
از او همه چيز خواستم كه از زندگي لذت ببرم
زندگيم بخشيد كه از همه چيز لذت ببرم
آنچه خواستم به من نداد.
آنچه بدان اميد داشتم به من بخشيد
و دعاهايم نا گفته ام مستجاب شدند.
نوشته شده توسط عاشقان بهاری در پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت 15:21 موضوع | لینک ثابت
می روی تـا بـا نـبودن عشق را پـرپـر کـنـی
می روی با اشک حسرت ، دیده ام را تر کـنی
آن همه گفتی نگاهت با نگاهم زنده است
من نـبـاشم ، می تـوانـی روزها را سـر کـنی ؟
در نبودت گریه کردم ، آینه احساس کرد
آیـنـه شو ، گریـه ام را حس کـنی ، باور کـنی
سبز در عشقت شدم کم کم تو دانستی ولی
عاقـبـت میخواسـتی در قـلـب من خنجـر کـنـی
بعد تو در سینه نامت می شود یک خاطره
کـاش می شـد قـصـه عـشـق مـرا بـاور کـنـی
نوشته شده توسط عاشقان بهاری در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 12:0 موضوع | لینک ثابت
دلم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلم
دلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودم
دلم مي خواهد پر بكشم به آسمون سفر كنم روي ابرها بشينم به آدما نظر كنم
دلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنم بگم ستاره گم شده خاموش و بي صدا شده از عشقش جدا شده
تازه مثل ما شده بي نور و بي صدا شده داره حق حق ميكنه اونم مي خواهد گريه كنه از اين دل بي همزبون

نوشته شده توسط عاشقان بهاری در جمعه هفتم دی 1386 ساعت 2:27 موضوع | لینک ثابت
هفت شهر عشق
شهر اول : نگاه و دلربايي
شهر دوم : ديدار و آشنايي
شهر سوم : روزهاي شيرين و طلايي
شهر چهارم : بهانه، فکر ،جدايي
شهر پنجم : بي وفايي و بی خیالی 
شهر ششم : دوري و بي اعتنايي
شهر هفتم : اشک،آه،تنهايي
نوشته شده توسط عاشقان بهاری در جمعه هفتم دی 1386 ساعت 2:25 موضوع | لینک ثابت



در آرزوي سر زدن افتاب وصال
شب هجران را تحمل ميكنم
بيهوده نيست كه من بي تو نميشوم
وتر كيب تو در نام من قاعده زبان است
كه من بي تو سر گردانم
وتو بي من گنگ
ومن تو را مينوازم كه بي من چنگ خامو شي
واين تويي كه به من شور مي دادي
كه بي تو سياهي سردم و سرابي ساكتم
در حلقوم هر دردمندي تو را ناليدم
در خلوت تنهايان براي تو گريسته ام
در همه دلهاي عاشق بخاطر تو تپيده ام
وهمه چشمهاي غمگين از دل من اشك ريخته اند
همه اه هاي نا كام از سينه من بر خاسته اند
در همه بي تابي ها غمهاي ناشناس
حسرتهاي مجهول جستجوهاي بي انتها همه من بوده ام
همه توووووووووووووووووووووووووووووووووووو بوده اي
عشق را در پي ات روان كرده ام و هنوزاواره است
زيباييها را از تو نشان ميگيرند و هنوز نشناخته اند
..................كجايي اي اشناي ديرينم
اي هميشه با من
بي تو بودن سخت است و غريب طاقت فزساست
پس بيا كه دير گاهي است چشم انتظار توام

تـمـاشايي تــريـن تـصـويــر دنـيـا مـي شـوي گاهي
دلم مي پاشد از هم بس که زيبا مي شوي گاهي
حـضـور گـاهـگـاهـت بـازي خـورشيـــد بـا ابــر اسـت
که پنهان مي شوي گاهي و پيدا مي شوي گاهي
به ما تا مي رسي کـج مي کنـي يکـبـاره راهـت را
ز ناچاريـست گر هم صحبـت مـا مي شـوي گاهي
دلـت پــاک اسـت امــا بــا تـمــام ســادگــيــهــايـت
بـه قــصـد عاشــق آزاري مـعـمـا مي شـوي گاهي
تـو را از ســرخي سيـب غـزلهــايم گـريــزي نيست
تــو هــم ماننـد حـــوا زود اغـــوا مي شـوي گاهي
نوشته شده توسط عاشقان بهاری در سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 23:43 موضوع | لینک ثابت

اي روح ِ مسكين ِ من
كه در كمند ِ اين جسم ِ گناه آلود اسير آمده اي
و سپاهيان ِ طغيان گر ِ نفس، تو را در بند كشيده اند!
چرا خويش را از درون مي كاهي و در تنگدستي و حرمان به سر مي بري
و ديوارهاي برون را به رنگ هاي نشاط انگيز و گرانبها آراسته اي؟
حيف است چنان حراجي هنگفت
بر چنين اجاره اي كوتاه، كه از خانه ي تن كرده اي
آيا اين تن را طعمه ي مار و مور نمي بيني
كه هر چه بر آن بيفزايي، بر ميراث ِ موران خواهد افزود؟
اگر پايان ِ قصه ي تن چنين است،
اي روح ِ من،
تو بر زيان ِ تن زيست كن؛
بگذار تا او بكاهد و از اين كاستن بر گنج ِ درون ِ تو بيفزايد.
اين ساعات ِ گذران را
كه بر درياي سرمد كفي بيش نيست، بفروش
و بدين بهاي اندك، اقليم ِ ابد را به مـُلك ِ خويش در آور،
از درون سير و برخوردار شو،
و بيش از اين ديوار ِ بيرون را به زيب و فر مياراي
و بدين سان مرگ ِ آدمي خوار را خوراك ِ خود ساز؛
كه چون مرگ را در كام فرو بري،
ديگر هراس نيست و بيم ِ فنا نخواهد بود.


شباي رفتن تو شباي بي ستارست
ببين که خاطراتم بي تو چه پاره پارست
با هر نفس تو سينه بقض تو تو گلومه
با هر کي هر جا باشم ياد تو روبرومه
آخ
نوشته شده توسط عاشقان بهاری در سه شنبه چهارم دی 1386 ساعت 23:43 موضوع | لینک ثابت
تو آنجایی و من این جا در این فکر که تا چه حد دوستت دارم
در این فکر که تا چه حد برایم با ارزشی
در این فکر که تا چه حد دلتنگ توئم
تو آنجایی و من اینجا در این فکر که تا چه حد در اشتیاق بار دیگر در کنار تو بودنم
در این فکر که چگونه بیش از همیشه قدر آن زمان که در کنار هم خواهیم بود را خواهم دانست
دوستت دارم
نوشته شده توسط عاشقان بهاری در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 22:53 موضوع | لینک ثابت
عشق برترین احساس اشتیاق عالمگیر نیرویی بس عظیم و شوری شگفت انگیز است عشق دوری جستن از آزردن دیگری دوری جستن از شکل دلخواه خود دوری جستن از تسلط بر او و دوری جستن از فریب دادن اوست عشق درک یکدیگر شنیدن حرف یکدیگر و شاد بودن در کنار یکدیگر است عشق بهانه ایی برای عدم پیشرفت بهانه ایی برای بهتر نشدن بهانه ایی برای کوچک نمودن آرزوها و بهانه ایی برای اطمینان بیجا به دیگری نیست عشق صداقت کامل داشتن با هم رویاهای هم را سهیم بودن تلاش در رسیدن به هدف هایی مشترک و بر دوش گرفتن عادلانه ی مسئولیت هاست در این دنیا همه میخواهند عاشق باشند عشق احساسی نیست که بتوان آن را ساده انگاشت عشق احساسی است که باید آن را گرامی داشت به باور آورد و از آن مراقبت کرد عشق دلیل زندگی است
نوشته شده توسط عاشقان بهاری در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 22:30 موضوع | لینک ثابت
نمی خواهم تو را عوض کنم
خود تو
بسیار بهتر از من میدانی
چه به صلاح توست...
نمی خواهم تو نیز
من را عوض کنی
از تو می خواهم
من را همانگونه که هستم
بپذیری و به من احترم بگذاری
این چنین
پیوندی استوار
با ریشه در واقعیت
و نه در رویا
بنا نهیم
نوشته شده توسط عاشقان بهاری در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 22:9 موضوع | لینک ثابت
آن گاه که تو را دیدم شوق دانستن این که تو چگونه آدمی هستی مرا غرق در هیجان کرد آن گاه که تو را شناختم دانستم که تو هم مانند دیگران انسان هستی با توانایی ها و کاستی ها آن گاه که با هم صمیمی تر شدیم شوق دانستن اینکه عشق به تو چه احساسی دارد مرا غرق در هیجان کرد ولی آنچه بیش از هر چیز من را غرق در شگفتی می کند خود تو هستی و عشق میان ما
نوشته شده توسط عاشقان بهاری در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 0:18 موضوع | لینک ثابت
بگذار آن باشم
که در کوهساران با تو گام بر می دارد
بگذار آن باشم
که در کنار تو گل می چیند
بگذار آن باشم
که از ژرفای احساسات خود به او می گویی
بگذار آن باشم
که رازهایت را به او می گویی
بگذار آن باشم
که در غم به سوی او میروی
بگذار آن باشم
که در شادی همراه او می خندی
بگذار آن باشم
که تو عاشقش هستی
نوشته شده توسط عاشقان بهاری در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 0:10 موضوع | لینک ثابت
عاشقانه همراه من گام بردار به من از آن بگو که توان گفتنش را داری با من بخند حتی آن گاه که احساس حماقت میکنی با من گریه کن آن گاه که در اوج پریشانی هستی تمام زیبایی های زندگی را با من شریک باش و در کنار من با تمام زشتی ها ستیز کن با من رویا هایی را بیافرین تا به دنبال آنها رویم در شادی هر چه میکنم شریک باش برای رسیدن به آرزوهایمان یاریام کن با آهنگ عشق مان با من برقص بیا در سراسر زندگی در کنار هم گام برداریم بیا تا ابد در هر قدم از این سفر یکدیگر را عاشقانه در آغوش گیریم
نوشته شده توسط عاشقان بهاری در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 0:6 موضوع | لینک ثابت

گلم همیشه دوستت دارم
نوشته شده توسط عاشقان بهاری در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 14:15 موضوع | لینک ثابت
حال که افتاده ام به خاک خون تو آمدی ای یار من
حال که نیست رنگ بر رخسار من تو آمدی ای یار من
آن زمان که محتاج تو بودم جای تو خالی بود ای یار من
حال که بی نیاز چشمان توام تو آمدی ای یار من
دیوانه نبودم که شدم دیر آمدی ای یار من
مست پیمانه نبودم که شدم دیر آمدی ای یار من
آماده ی سوختن شدم آتش نبود کنار من
حال که خا کستر شدم تو آمدی ای یار من
چشم انتظاری تا سحر حال آمدی ای یار من
آن همه بی قراری ها چرا حال آمدی ای یار من؟
اگر دو سال پیش می آمدی می گفتمت خوب آمدی ای یار من
افسوس دو سال پیش نیامدی ای یار خوش سودای من
بیا بشو غمخوار من،زیبای من رویای من
بیا بمان کنار من ، برای من ، صدای من
نوشته شده توسط عاشقان بهاری در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 14:46 موضوع | لینک ثابت
کاش می شد با پرستوها سفر کنیم
کاش می شد از عاشقی صرف نظر کنیم
کاش می شد پای پیاده از روی دریا گذر کنیم
کاش می شد با یه فانوس از دل شبا گذر کنیم
کاش می شد از ته دل داد بکشیم
کاش می شد حرف دل و روی دیوار بکشیم
کاش می شد بابادکی هوا کنیم
کاش می شد بلبلا رو رها کنیم
کاش می شد بی صدا هم دیگرو صدا کنیم
کاش می شد تا آخر عمر هم دیگرو نگاه کنیم
کاش می شد برای هم آرزوهای خوب کنیم
کاش می شد از ته دل برای هم دعا کنیم
کاش می شد قافیه هارو بشکنیم
کاش می شد رکورد عشق و بشکنیم
کاش می شد بهت بگم دوست دارم
کاش می شد بهت بگم دوست دارم
نوشته شده توسط عاشقان بهاری در جمعه نهم آذر 1386 ساعت 23:16 موضوع | لینک ثابت
صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته.
نوشته شده توسط عاشقان بهاری در جمعه نهم آذر 1386 ساعت 19:11 موضوع | لینک ثابت
انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ مي كند... بگذار پايان تو را غافلگير كند درست مانند آغاز.
نوشته شده توسط عاشقان بهاری در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 19:41 موضوع | لینک ثابت
مي خواستم زندگي كنم در را بستند،مي خواستم ستايش كنم گفتند خطر ناك است،مي خواستم گريه كنم ،گفتند بهانه است،مي خواستم بخندم گفتند ديوانه است،به راستي سخن گفتم گفتند بيهوده است پس فرياد كشيدم..........زندگي را نگه داريد مي خواهم پياده شوم.
نوشته شده توسط عاشقان بهاری در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 13:34 موضوع | لینک ثابت
تو مگه قسم نخوردی دلمو تنها نزاری
رو به روم نشستی اما از غریبه کم نداری
رو به روی من نشستی توی چشم تو ستاره
از صدای تو شنیدم که دلت دوستم نداره
تو مگه قسم نخوردی دلمو تنها نزاری
حالا رو به روم نشستی حرف تو فقط جدایی
تو قسم نخورده بودی که یه دنیا بی وفایی
تو قسم نخورده بودی روزی عشق تومی میره
نور یک ستاره یک شب جای مهتابو می گیره![]()
نوشته شده توسط عاشقان بهاری در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 13:24 موضوع | لینک ثابت
کسی با سکوتش
مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد
کسی با نگاهش
مرا تا درندشت دریای خون برد
مرا باز گردان،
مرا ای پایان رسانیده آغاز گردان!!
نوشته شده توسط عاشقان بهاری در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 9:31 موضوع | لینک ثابت
تو به من خندیدی و
نمی دانستی من به
چه دلهره از باغچه ی
همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود کرد به من نگاه
سیب دندان زده از دست تو
افتاد به خاک وتو رفتی و هنوز
سال هاست که در گوش من
آرام آرام خش خش گام تو
تکرار کنان میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق
این پندارم که چرا؟؟؟؟
خانه ی کوچک ما سییب نداشت!!!
نوشته شده توسط عاشقان بهاری در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 9:23 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY